Wednesday, September 11, 2002

گرداب قسمت دوم
اين اولين باري بود كه خود را ميديد.آن هم از طريق ماهيتي مرموز كه از درون آن سوراخ به داخل تراوش مي كرد. آنجا انگار هوا بهتر بود واز آن رطوبت خ�ه كننده خبري نبود.مي توانست راحت تر تن�س كند.احساس سرخوشي به او دست داد.احساس مي كرد كه آنطر� بايد خبر هايي باشد . اكنون كه خاطره آن لحظات در ذهنش جاري ميشد از كار خود و ترسويي خودش پشيمان بود. چرا ترسيد ؟ چرا آن درخشندگي را بيشتر تجربه نكرد و از همه بدتر اينكه از وقتي كه از نزديك آن غار درخشنده بازگشته بود ديگر بويي عجيب و مشميز كننده اي را ميشنيد و اين ا�كار مدام مثل گرداب در�كرش چرخ ميزدند و او را بيشتر و بيشتر در ح�ره خودش �رو ميبردند...

Saturday, August 17, 2002

گرداب قسمت اول
از وقتي كه به خاطر مي آورد آنجا بود.تصاويري محو از لكه ها يي متحرك كه بر ديواره ي مشبك و استوانه اي شكل آنجا مدام وول مي زدند. اين محل سابق بر اين برايش جذابيت خاصي داشت.رطوبت بالا ، غذاي محيا و زندگي راحت درجمع همان لكه هايي كه او نيز خود را جزيي از همان ها مي پنداشت.
اما از وقتي كه براي ارضاء حس كنجكاوي و از سر ت�نن ، سري به بالاتر ها زده بود، ديگر سكونت در محل كنوني ، خسته كننده ، تهوع آور و مرگبار مينمود. حتي ديگر به اشارات دوستان خود نيز توجهي نداشت. پيشتر همينكه بوي يكي از آنها به مشامش ميخورد يا اينكه شاخكي زير شكمش را قلقلك ميداد ، �ورا دست و پاي خود را گم ميكرد. اما اكنون در يك ح�ره كوچك به اندازه هيكل خود خزيده ، كز كرده بود و به آن لحظه �كر ميكرد.
احساس كسالت داشت. حتي تصور اينكه حركاتي مشابه ديگر لكه ها از خود بروز دهد ، برايش مشكل مينمود. احساس سنگيني تا درونش ن�وذ كرده بود ، اصلا عوض شده بود. �قط در �كر آن كش� بزرگ بود. خوب يادش مي آمد
آن ستون زننده اي كه از آن سوراخ به داخل وجود او ن�ود كرده ، �كر و مخيله ي او را بر هم زده بود. اول ترسيد. اما كمي كه گذشت به آن خو گر�ت.نزديك تر شد. مگر ممكن بود...؟ چيزي كه درون آن ستون زننده و عجيب مي ديد باور كردني نبود ، دستاني سياه و قهوه اي و كرك دار و شاخكهاي نازكي كه بدون اختيار او بالاي سرش در هوا تاب مي خوردند.....

Wednesday, July 10, 2002

بعضي ها ذاتا’’ با مزه اند. ديروز با يكي از آنها آشنا شدم. اسمش مسعود است. ندا معر�ي اش كرده بود. مسعود به غير از مطلبي كه به احسان نوشته ، با چند ن�ر از بلاگرها مانند پينك �لويديش و خورشيد خانم و... به صورت مشترك و به زبان انگليسي در وب لاگي به نام بلاگ ايران ، در مورد ايران و مسايل آن مطلب مي نويسند. برايشان آرزوي مو�قيت دارم .

Monday, July 08, 2002

وب لاگ جارچي در بخش مصاحبه ، گ�تگويي دارد با نت پد ايراني. خواندنش خالي از لط� نيست.

Tuesday, July 02, 2002

دوست خوبم آقاي نگاهي در سايت خود مطلبي نوشته اند در مورد روسپيگري ، تحت عنوان : آيا روسپي رو س�يد است؟...خودتان بخوانيد.جالب است. لينكش را سمت چپ پيدا ميكنيد.

Monday, June 17, 2002

حكايت ني نواز قسمت ششم
ني نواز مثل بيد داشت ميلرزيد . اميد داشت تا شاه دستور ع�و او را هم صادر كند.اما شاه به ساز او نگاه ميكرد و در عين حال از مغزش تصميم غريبي تراوش ميشد. پيش خودش مي گ�ت : هم سازش در حدي است كه بتوان حكم را اجرا كرد و هم اينكه همگان بدانند كه ما هم هستيم وعظمت شاه برايشان بيشتر روشن شود.....!
به محض اينكه اين �كراز سرش گذشت با شدت �رياد كشيد : جلا...............د !
جلاد كه در آن لحظه �اصله كمي با شاه داشت از اين حركت شاه ناگهان ترسيد و به هوا پريد و از هولش يك د�عه يك دور به دور خودش چرخيد و بعد خودش را انداخت زير پاي شاه و گ�ت : قبله عالم...
از اين حركت جلاد دوباره صداي خنده به هوا ر�ت.
شاه كمي صبر كرد و گ�ت : بايد حكم را در مورد اين احمق اجرا كني ! جلاد حسابي يكه خورد . خودش �كر مي كرد كه ن�ر آخر هم مانند بقيه راحت برود پي كارش....در اين �كر بود كه شاه دوباره �ريا كشيد : پس منتظر چي هستي.؟ ني نواز نا باورانه به شاه نگاه ميكرد اما هنوز هم اميد وار بود تا شايد.......اما براي جلاد چاره اي نمانده بود جز اطاعت امر ... بعد از لحظاتي صداي �رياد ني نواز به هوا خا ست........»
داستان كه تمام شد دوباره بناي خنده را گذاشت. گ�تم نكند در خيالت مرا به جاي ني نواز قصه ات �رض كرده اي......؟ خنده مجال صحبت را از او گر�ت بود...با سر اشاره مثبت كرد ! بعد با زحمت گ�ت : آخر تو هم كمي بد
شانس هستي ها ...مواظب خودت باش...! برگشتم ديدم خانمش هم دارد ميخندد ! من هم خنده ام گر�ته بود...حالا هر سه داشتيم ميخنديديم...!!! پايان

Tuesday, June 11, 2002

حكايت ني نواز قسمت پنجم
شاه با انگشت سبابه و شصت خود چانه اش را مي مالاند . سكوت عجيبي روي ن�س ها سنگيني ميكرد. شا ه رو كرد به جلاد : «- ميدانم در �كرت چه مي گذرد ! حق با تو است. نمي شود ساز را آن تو كرد ! جهنم...من
از خطاي اين مطرب گذشتم. سپس با چهره عصباني رو كرد به مطرب : «- مرديكه م�ت خور بخت با تو يار بود زود ازجلوي چشم من دور شو تا تصميم ديگري نگر�ته ام...»
مطرب تا اين را شنيد با دست پاچگي از جا پريد و هنوز شلوارش را درست بالا نكشيده بود كه پا به �رار گذاشت و در حالي كه مي دويد شلوارش را گر�ته بود كه پايين نيا�تد. صداي شليك خنده به هوا ر�ت. تماشاچيان از ته دل ميخنديدند.انگار براي ديدن نمايش به آنجا آمده بودند.
خود شاه از ديدن اين صحنه داشت از خنده روده بر ميشد و از چشمهايش اشك ميريخت. پيش خودش به خود دست مريزاد ميگ�ت كه يك چنين ت�ريحي را براي خود محيا كرده است. كمي گذشت و خنده ها �رو كش كرد.
شاه كمي خودش را جابجا كرد و قيا�ه جدي تري به خود گر�ت و گ�ت: «- ن�ر بعدي را بياوريد...! » ن�ر بعدي نوازنده تار بود.
جلاد همان مراحل اجراي حكم را تكرار كرد. يعني دستانش را بست و او را به حالت چهار دست و پا در آورد. اما تار هم در حد و اندازه هايي نبود كه بتوان با آن حكم شاهي را اجرا كرد.شاه مدتي تظاهر به ت�كر كرد
و سپس گ�ت: «- مرديكه پدر سوخته تو هم پاشو برو گمشو تا تصميم ديگري نگر�ته ام...»
�رار نوازنده تار نيز مانند ن�ر قبل شديدا’’ باعث ت�ريح و خنده حضار شد. شاه �رار او را با انگشت نشان ميداد و ميخندد. به همين ترتيب نوازندگان ديگر يك به يك از مهلكه جان سالم به در مي بردند و باعث ت�ريح حضار و
به خصوص شاه ميشدند تا اينكه نوبت به ن�ر آخر رسيد. او نوازنده ني بود !.......ادامه دارد
صور

Monday, May 27, 2002

حكايت ني نواز قسمت چهارم
شاه در اين �كر بود كه اجراي حكم شيطنت آميز خود را از كدام يك از اين بي نوا ها شروع كند كه ديد جلاد دست انداخت خ�ت يكي از آن �لك زده ها را چسبيد و كشان كشان آورد نزديك. او نوازنده ضرب بود. شاه چيزي نگ�ت ، اما تبسمي روي لب داشت . مثل اين بود كه ديگر اين ما جرا برايش يك ت�ريح شده بود. عابران از همه جا بي خبر هم به خيل بينندگان مدام اضا�ه ميشدند تا حس كنجكاوي خود را ارضاء كنند و از علت تجمع سر در بياورند. تمام چشمها به بازيگران اين معركه يعني شاه ، جلاد و مطربان دوخته شده بود.
جلاد مطرب را به حالتي در آورد تا بتواند راحت تر حكم را اجرا كند ! مطرب التماس ميكرد ، اشك ميريخت ، طلب بخشش مي نمود ...جلاد دستهايش را بست و شلوار او به زور پايين كشيد . چشمها از حدقه داشت بيرون ميزد.
نوازندگان چهار ستون بدنشان ميلرزيد. انگار سكه هايي كه خورده بودند به صورتي نا مريي داشت از دماغشان بيرون ميريخت . صحنه غريبي بود . نوازنده ضرب چهار دست و پا روي زمين داشت ضجه ميزد . انگا ر كه اجراي حكم شروع شده بود !
جلاد تمبك را به دست گر�ت و كمي بالا پايين كرد. اين نكته �كرش را شديدا‘‘ مشغول كرده بود كه چطور اين لامصب را در ما تحت اين بي نوا جاي دهد ! هي يك نگاهي به ك�ل مطرب مي انداخت و يك نگاه به ساز، و اين
تكرر نگاه هاي جلاد به ساز و ما تحت مطرب باعث شد كه شاه بيشتر خنده اش بگيرد اما شاه در حالي كه سعي ميكرد مانع از خنده خود شود رو به جلاد كرد و گ�ت : مرديكه منتظر چه هستي !؟ نمي خواهي حكم ما را اجرا
كني ؟
جلاد بيچاره كه تا كنون يك چنين موردي به پستش نخورده بود باز نگاهي به ساز و سپس كون ور قلمبيده مطرب كرد و سرش را خاراند ! چطور ميبايد اين كار را انجام ميداد ؟ از طر�ي تعلل او ميتوانست خشم شاه را برانگيزد و برايش گران تمام شود ! او خود حراسان بود !
گيجي و سر در گمي جلاد شاه را بيشتر به خنده مي انداخت ، تا حدي كه تني چند از نزديكان و مقربان جرأت پيدا كردند تا از شاه بخواهند تا به آن بيچارگان امان دهد و از سر تقصيرشان در گذرد.... ادامه دارد

Saturday, May 25, 2002

حكايت ني نواز قسمت سوم
نوازندگان از بركت و لط� شاهانه مدتي براي خودشان گشتند و مشغول ت�ريح و عيش و نوش شدند ـ البته بجز ني نواز كه چيز دندان گيري نصيبش نشده بود . بعد از مدتي كه ك�گيرشان به ته ديگ خورد بار ديگر دور يگديگر گرد آمدند و كار سابق را از پيش گر�تند. مدتي نيز به همين منوال گذشت تا اينكه آن شاه بار ديگر گذارش از همان شهر ا�تاد و پيش خود گ�ت بهتر است باز هم از همان معبر عبور كنيم ، بلكه از ترنم و نواي ساز آن گروه بهره اي بريم و دلي شاد كنيم، و همان كرد.
نوازندگان مشغول اجراي قطعه اي بودند كه ناگهان متوجه خيل شاهي شدند.اما اين بار از آنجايي كه مزه سكه هاي طلا زير دندانهايشان مانده بود ، به طمع دريا�ت انعام مجدد خواستند كه بهتر بنوازند.اما چون كار هنر با حس و حال و دل همراه است، نتيجه كار معكوس از آب در آمد و حسابي خارج زدند...! شاه كمي گوش كرد و هر لحظه ابروانش بيشتر در هم گره ميخورد و به ناراحتي اش ا�زوده مي شد .تا آنجا كه قبل از اتمام قطعه دستور داد تا سربازان با جبر و بي حرمتي آنها را تا محل كجاوه ي شاه خركش كردند و به حضور آوردند.
اكنون شاه ايستاده بود و در حالي كه نگاهش را تك تك روي نوازندگان مي لغزاند با عصبانيت گ�ت : اي حرامزاده ها آن روز اين همه خرجتان كردم و احترام برايتان قا يل شدم..... اين چه ا�تضاحي بود كه به بار آورديد !!؟
نوازندگان از �رط خجالت سرهايشان را پا يين انداخته بودند. شاه كمي مكث كرد سپس لبخند مرموزي روي چهره اش نشست كه حاكي از تصميمي بود كه به مخيله اش خطور كرده ، سپس �رياد زد : جلاد....!
رنگ از چهره حاضران پريد. �ضاي سنگيني حكم�رما شد و بدنهاي نوازندگان شروع به لرزه كرد.
ناگهان يك نكره بد تركيب و بد قواره مثل ديو بي شاخ و دم پريد وسط. يك شمشيري به خودش بسته بود كه زهره هر كسي را آب ميكرد. آمد جلو تعظيم كرد و به نشانه احترام روي يك زانوي خود نشست و گ�ت : امر ب�رماييد
سرور من .
شاه گ�ت : كار سختي برايت دارم... كاري كه تا بحال مشابه آن را انجام نداده اي...! جلاد تعجب كرد اما بروي خودش نياورد و گ�ت : من مطيع امر اعليحضرت اقدس همايوني هستم.
شاه گ�ت : مي دانم كه عادت كرده اي كه با يك ضربه سر محكومين را از تن جدا سازي و بروي دنبال كارت اما اين بار...خنده اي كرد و گ�ت : بايد ساز هر يك از اين احمق ها را هر طوري كه مي شود در ما تحتشان كني تا
همگان بدانند كه شاه م�ت خور نمي پروراند ...! ر�ته اند سكه ها را كو�ت كرده اند حالا ببين چطور مي زنند ! ادامه دارد




Tuesday, May 21, 2002

حكايت ني نواز قسمت دوم
برگشتم داخل اتاق. آقا خنده اش بريده بود.داشت اشكهايش را پاك مي كرد. صدايش را كمي صا� كرد وگ�ت : مگر داستان ني نواز را نشنيده اي...؟ منتظر جواب من نشد. پس بگذار برايت بگويم چرا ميخندم...
«ـ روزي شاهي از شهري عبور مي كرد- حالا كدام شاه و چه شهري خدا مي داند، از قضا به گروهي از نوازندگان دوره گرد برخورد كه مشغول اجراي موسيقي بودند و چنان غرق در حال و هواي خود كه متوجه حضور
شاه و خيل همراهش نشدند. شاه دستور ايست داد. به نواي خوش و دل نشين سازها گوش سپرد و به دلش نشست. پس از اتمام قطعه دستور داد تا نوازندگان به شر� حضور رسند. سپس به خزانه دار خود امر كرد كه از خزانه شاهي هر يك را به قدر گنجايش سازش ، زر دهند ـگويا اين شاه هم تمامي خدم و حشم و دارايي خود را به دنبال خود يدك مي كشيده ، القصه نوازنده ضرب نانش در روغن بود ، همينطور نوازندگان تار ، سنتور و...كه از هولشان سريع سازهايشان را شكستند تا تمام و كمال از الطا� ملوكانه بهره مند شوند. نوبت به نوازنده ني رسيد. هر چه كرد بيش از تعداد اندكي در سازش جاي نگر�ت وناچار پس از دست بوسي قبله عالم هر كس به دنبال كار خويش روان شد...ادامه دارد

Wednesday, May 15, 2002

حكايت ني نواز قسمت اول
بعضي از اوقات كه حس و حالي پيدا ميكنم، مي روم سراغ ني ام.كمي با كوكش ور ميروم ، بالا و پاييني مي كنم و بعد شروع ميكنم به نواختن. ساز عجيبي است. صداي غريبي از آن بيرون مي آيد.اين نكته هنوز هم برايم سؤال است كه چطور اين نوا از درون اين لوله تهي و تو خالي توليد ميشود؟ صداي ني برايم هميشه يك حالت وص� ناپذيري ايجاد ميكند.يك حالت شور و از خود بي خودي . طوري كه انگار ساز با من يكي ميشود و از اين حالت عر�اني كه در من به وجود مي آورد مست ميشوم...
چندي پيش مهماني داشتم.يكي از دوستان قديمي . از قضا ني من در گوشه اتاق جا مانده بود، چرا كه عموما‘‘ سعي ميكنم سازم را در معرض ديد قرار ندهم. آقا تا چشمش به ني ا�تاد لبخند موزيانه اي زد و پرسيد: ـ هه هه، اون ني است ؟ نميدانم اين خنده زير زيركي او از كدام ت�كري در مغزش ريشه ميگر�ت زيرا هر چه بود باعث شد كه خنده اش بيشتر شود. بعد ادامه داد: ـ بيا و كمي بزن...هر چه ط�ره ر�تم ا�اقه نكرد.پايش را كرده بود توي يك ك�ش كه تا نزني نمي شود! آنقدر اصرار كرد كه از رو ر�تم.اما شروع كردن همان و خنديدن طر� همان.حالا نخند و كي بخند.يك دقيقه نشده بود كه ديدم ن�سش دارد بند مي آيد ! مكث كردم. از عكس العمل او دلگير شده بودم . با ناراحتي گ�تم: براي خنده نيست ها !
در حالي كه از زور خنده سرخ شده بود و به زحمت صحبت ميكرد گ�ت : - ببخشيد... ببخشيد...خوب ... بزن بزن...اما تا شروع كردم دوباره از خنده ريسه ر�ت.صورتش شد مثل لبو.ن�سش بند آمد. خانمش از ترس چند ضربه به پشتش زد انگار كه چيزي در گلويش گير كرده باشد. كمي ترسيدم. بلند شدم ني را از اتاق بردم بيرون. آخر تا چشمش به ساز مي ا�تاد خنده امانش را مي بريد. انگار كه به آن حساسيت پيدا كرده بود...

Monday, May 13, 2002

راستي ، ديدم كه دوست خوبم امير حسابدار نوشتن را از سر گر�ته است. آرزوي مو�قيت و كاميابي برايش دارم.

Wednesday, May 08, 2002

چندي است به اين موضوع �كر ميكنم كه اگر بميرم تكلي� وب لاگم چه ميشود! يعني دوست دارم اگر اين ات�اق بيا�تد خبرش در وب لاگ خودم بيايد ، پايان كار مشخص شود.
ديروز پيش شهريار بودم. ياد اين قضيه ا�تادم. به او گ�تم اسم رمز مرا بگير و داشته باش ، اگر مردم خبرش را در وب لاگم درج كن.خيلي جالب ميشود نه !؟
خنده اش گر�ت و گ�ت اث�اقا‘‘ ديروز نزديك بود يك ماشين به من بزند كه باعث شد خود من هم به اين نتيجه برسم ! اگر بميرم وب لاگم چه ميشود!
خلاصه هر دو ، لاگين و پسوردها يمان را به هم داديم !

Monday, May 06, 2002

بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه نوشتن سخت است. نميشود هميشه زياد و در عين حال خوب نوشت ـ عجب كش� بزرگي كردم!
حالا خوبه روزنامه نگار نشدم، و سردبير هم خودم هستم وگرنه با اين وضعيتي كه من مي نويسم ه�ته دوم كارم اخراج بودم.اشكال كار اينجاست كه مطلب دارم اما نميدانم چطوري جمع و جورشان كنم.براي همين به صرا�ت ا�تادم چند تا از نوشته هاي قديمي ام را بياورم. يادم آمد سال 70 يك داستان كوتاه نوشته بودم . الان يك ه�ته است كه دارم دنبالش ميگردم اما لا مصب نيست كه نيست.انگار آب شده ر�ته توي زمين.تمام خنزرپنزر هايم را ريختم به هم،اما پيدايش نكردم. هر چند كه از دولتي سر اين جستجو خيلي از گمگشته هايم را يا�تم،اما در هر حال ساحره خانم را پيدا نكردم ـ اين اسمش بود.
آدم وقتي مطلبي را مينويسد چقدر سختش مي آيد كه دوباره بنشيند و همان را يك بار ديگر از حا�ظه اش بريزد روي كاغد.مثل اين است كه مادري بچه اي را كه زاييده است دوباره بزايد! مگر ميشود ؟ اما چاره اي نبود.نشستم دوباره نوشتم.دوباره زاييدمش . هر چند كه ساحره خانم الان 10 سال را پر كرده اما نا سلامتي دوباره متولد شده است ، بهتر نيست اسمش را عوض كنم !؟

Tuesday, April 30, 2002

كابوس قسمت پنجم
‹›« ببين در هر صورت گلدوزي و حلقه ملقه را ول كن و از اين بچه بازيها دست بردار.گور پدر همه و هر كاري كه ميكنند. اصلا‘‘ به تو چه دخلي دارد.؟ تو�كر خودت باش...من ديگر نمي توانم بيش از اين بنشينم و شاهد آب شدنت باشم. هر چيزي از اين نوع ا�كار كه توي آن كله ات داري در بياور و همين جا چال كن...بلند شو امروز بايد تكلي� اين كارمشخص شود...ميرويم خانه ي آنها...»
صداي خشك كشيده شدن پايه هاي صندلي روي ك� پوش سالن شنيده شد. من ديگر ادامه صحبت آنها را نشنيدم. بدنم تازه گرم شده بود.اطرا� را نگاه كردم.كمي از شلوغي آنجا كاسته شده بود ونشستن تازه مي طلبيد، اما ديگر
انگيزه اي نداشتم. كمي بعد از آنها از پله ها آمدم پايين.ناخود آگاه برگشتم بالا را نگاه كردم. انگار يك خاطره ، نه ، يك كابوس به خاطرات قبلي ام در طبقه دوبلكس كا�ه اضا�ه شده و جا خوش كرده بود. زدم بيرون.
كنار در كا�ه مكث كردم.سر باران هنوز باز بود. هوا داشت تاريك ميشد.آسمان به قرمزي ميزد.اين استراق سمع ناخواسته حالم را گر�ته بود.مثل اين بود كه ا�كار او در من سرايت كرده باشد و يا رد پاي چندش آوري روي احساسات نرم شده ي من بجا گذاشته بود تا عصر باراني مرا خراب كند. از پشت سر او را مي ديدم.ا�تان و خيزان مير�ت. همراه او هنوز بلا انقطاع با او صحبت ميكرد.كمي قوز كرده بود.گويا وزن كابوس روي شانه هايش سنگيني ميكرد و ت�كراتش در او به صورت مرضي در آمده بود.احساس ميكردم كه يك تيرگي و سياهي دور او را �را گر�ته ، در اطرا� بدنش موج ميزند. چرا سرنوشت او برايم مهم شده بود ؟ نمي دانم. كوچه اي كه در آن پيچيدند آنها را از ديد من دزديد.
برگشتم.يك قطره از بالاي شيشه ي كا�ه سر خورد پايين. دست انداختم جيبم. شير قهوه بيشتر از حساب من درآمده بود و اكنون تقريبا پولي نداشتم.راست خيابان را نگاه كردم...راه زيادي تا خانه در پيش بود...
پايان

Wednesday, April 24, 2002

كابوس قسمت چهارم
‹› « گوش ميكني چي ميكم...؟ عين مرده ها چرا يك د�عه ماتت ميبرد...!؟ گ�تم يك عده از خانم ها همينطوري هستند.حالا اگر تو از اين قضيه خاطره خوشي نداري ،اين وسط دختره چه گناهي كرده!؟...بابا گناه مردم را چرا مي شوري قربونت برم...»
« مگر نمي داني ؟ اين دومين موردي است كه مي خواهم با او ازدواج كنم. آقا قبلي هم همين حر� را ميزد...!»
‹› « چي...!؟ به من نگ�ته بودي...!»
« چي بگم...؟ بگم زنم مشكوك است! بگم بهش شك دارم...! عجب حر�ي ميزني ها ! هر چند كه آن موضوع سر يك چيز ديگر بهم خورد و ربطي به اين قضا يا ندارد.با خودم راحت كنار آمده بودم.همين حر�هاي تو را به خودم ميزدم.اما همينكه ر�تيم خواستگاري، باباهه به من گير داد...»
‹›‌ «...يادمه .گ�ته بود كه بايد خانه داشته باشي و مهر آنچناني ...ببين در هر صورت يا قبول كن و با خودت كنار بيا ، و يا واقعا‘‘ �كرش را از سرت بيرون بريز، راه ديگري نداري.مگر نبود...؟ مثل قبلي.يك ماه از خانه بيرون نيامدي.نزديك بود كه كارت را هم از دست بدهي...اصلا‘‘تو چرا نجابت يك زن را به اين يك تكه آويزان كرده اي ؟»
«ا � ....ببخشيد، پس به كجا بايد آويزان كنم ...!؟»
‹› «...بيا از سر من آويزان كن.....الله اكبر...چرا بچه بازي در ميآري !؟ منظورم اينه كه در هر صورت هر كسي يك گذشته اي دارد.اگر بخواهي زياد مته به خشخاش بگذاري...چند ن�ر را مي خواهي نشانت بدهم كه آن جرياناشان سالم است...اما تو برو تحقيق كن ببين به كجا ها ميرسي ! اين شكاكي و بد بيني تو را از بين مي برد... »
« آخر از زمان مدرسه شنيده بودم ، همه مي گ�تند دختر ها هر كاري دلشان ميخواهند مي كنند ، بعد زماني كه برايشان خواستگار مي آيد، وقتي ميخواهند شوهر كنند ميگويند ما از طبار حلقه دارانيم! طر� هم يك مشنگي مثل من باشه...! خوب از كجا مي �همه ، هان... حالا تازه اين را هم نميگويند براي ما كلاس مي گذارند ، ميگويند ارتجايي !؟ تازه اين سه درصدي كه ميگويي من خودم ميدانم.اصلا‘‘ خود او گ�ته.ميگويد من هم جزء همان سه درصد هستم. نميدانم چرا همه اين سه درصد ها بايد به پست من بخورد هان ...!؟ حالا خودش هم اين را گذاشته به حساب نكات مثبته.ميگويد من هميشه باكره ام،خيلي دلت بخواهد.، تازه همه دوستانم به حال من غبطه ميخورند، ميگويند كاشكي مال ما هم حلقوي بود....من هم عصباني شدم گ�تم: كه بروند هر گهي دلشان ميخواهد بخورند...! بعد با هم دعوايمان شد.شنيده بودم كه كار يك عده از دكتر ها شده گلدوزي ، اما �كر نميكردم كه جادوي اين حلقه لعنتي تا اين حد گل كند...»
‹› « چي ...؟ گل دوزي...!؟ پزشكي را رها ميكنند !؟ »
«اي بابا ما را گر�تي !؟ منظورم اينه كه كارشان شده ترميم بكارت.يك پولي ميگيرند و جريان را راست و ريستش مي كنند ! »
‹› « جل الخالق...اين هم اصطلاح جديد است !؟»

Sunday, April 21, 2002

كابوس قسمت سوم
در احوالات خود غرق بودم و همانطور كه داشتم شير قهوه ي خود را آهسته مز مزه ميكردم صداي نجواي دو مرد جوان در ميز پشتي توجه مرا بخود جلب كرد.هنگامي كه در صندلي خود جاي مي گر�تم با بي اعتنايي نگاهي به آنها انداخته بودم.يكيشان جوانتر مينمود..يك دست را زير چانه اش ستون كرده بود و با دست ديگر با بي حوصلگي داشت با پوست پسته هاي روي ميز بازي ميكرد.هم همه زياد بود و هر از چند گاهي ناگهان صداي ان�جار خنده اي از گوشه اي به هوا مي ر�ت.اما در عين حال نمي دانم چرا صداي صحبت آنها داشت ر�ته ر�ته برايم جان مي گر�ت و عجيب اينكه داشتم نسبت به صحبت هايشان كنجكاو مي شدم.حر� هايشان را مي شنيدم:
‹›«-پسر تو زده به سرت. برو جلوي آيينه يك نگاهي به خودت بنداز، شده اي پوست و استخوان.اين چه �كريست كه مثل خوره ا�تاده توي جونت عزيز من، هزار بار هم بهت گ�تم،تكلي�ت را با خودت روشن كن.يا پاي همه چيز وايستا و يا اينكه اين �كر را - منظورم ازدواج با اوست، از سرت بيانداز، قيچي اش كن بندازش دور...»
«- يك چيزي ميگي ها...انگار كه كاغذ است تا قيچي اش كنم. بابا من از شب تا صبح خواب ندارم...مگر ميشود!؟ حلقوي ، حلقوي؟ اين حلقه مثل طناب دار دور گلويم چنبره زده، داره من را خ�ه ميكند.عين هو بختك روي روحم ا�تاده ...هر شب خوابش را مي بينم،يك خنده چندش آوري ميكند و هي ميگويد بهترين ت�ريح من سكس است سكس آنهم با غير تو...از خواب ميپرم...جواد را ميشناسي- از بچه هاي دانشگاه ، آمارش را به من داده اند ،به گوشم رسانده بودند كه با او قبلا‘‘ سرو سري دارد.هر چه از او پرسيدم تكذيب كرد. ديشب آمده بود تو خوابم.خواب ديدم ر�ته ام خانه آنها - جواد را ميگويم، وارد اتاقش شدم.يكهو چشمم ا�تاد روي تخت. ديدم يك شورت زنانه ا�تاده روي تختش. پرسيدم اين چيست؟ گ�ت نيم ساعت پيش اينجا بود، جايت خالي...از ما كه خوب پذيرايي كرد ، آن را هم براي يادگاري گذاشت پيشم باشد...! چشمم سياهي ر�ت ،ميخواستم �رياد بكشم، داد بزنم، گريه كنم...اما بدنم �لج شده بود هيچ حركتي نمي توانستم انجام دهم...صداي زنگ ساعت بيدارم كرد.پنج صبح را نشان ميداد.قلبم داشت از سينه ام بيرون ميپريد.تمام تنم خيس عرق بود.بغض داشت گلويم را ميجويد، خير سرم ميخواستم بروم كوه...»
‹›«-اولا‘‘ كه من �كر مي كنم كه تو بايد خودت را به يك روانشناس نشان بدهي، دوما‘‘از هر دكتري كه ميخواهي برو بپرس. سه تا پنج درصد خانم ها همينطوري هستند، بكارتشان حلقوي است...»

Tuesday, April 16, 2002

كابوس قسمت دوم
دست انداختم جيبم...قدر يك نوشيدني و كرايه ي برگشت پول همراهم بود.وارد شدم.گرماي مطبوعي به همراه بوي سيگار و پچ پچهاي در هم آميخته ي مشتريان به صورتم خورد. گويا صدا ها نيز با هواي آنجا مخلوط شده بود.
يك صندلي خالي هم نديديم، ناچار راه طبقه دوم را پيش گر�تم.
اوضاع در بالا خرابتر نشان ميداد. �ضاي كا�ه بواسطه استعمال بيش از حد سيگار تار و مبهم بود و مرا به ياد �ضاي كازينو هايي مي انداخت كه در �يلمها ديده بودم. به زحمت يك ميز خالي پيدا كردم.در آن شلوغي كسي آن را نديده بود،انكار كه از ديد سايرين پنهان مانده باشد. هيكل خيس و خسته خود را روي صندلي پهن كردم.كمي گذشت.چشمهايم به هواي گرگ و ميش و گر�ته آنجا آموخته شد.تك تك ميزها را ور انداز كردم.مشتريان اكثرا‘‘ دختران و پسران جواني بودند كه سرهايشان دور ميز از حد متعار� به هم نزديكتر شده ، در گوش هم نجوا ميكردند و از لاي انگشتان هر كدامشان يك ستون لغزنده و باريك از دود سيگار داشت به هوا مير�ت. همه آنها خيس و وا ر�ته بودند.يك مشت جوان عشقي و بي خيال كه ظاهرا‘‘ در آن لحظه چيز ديگري بجز گپ زدن و چرت و پرت گويي برايشان مهم نبود.از اين �كر كه برايم آمد خنده ام گر�ت.آخر من خود نيز اكنون جزيي از آنها بودم.
نگاهم روي قسمت هاي مختل� سالن سر ميخورد و خاطراتي را برايم زنده ميكرد كه �قط در چشم من مي آمد وشكل ميگر�ت. انگار كه خاطرات من تكه تكه به در و ديوار چسبيده و آويزان شده بود.در هر كدام از آنها خود را مي ديدم و حس ميكردم.
نگاهم را سمت پنجره ي بيرون چرخاندم. مي خواستم بيرون را نگاه كنم.اما شيشه ها به علت رطوبت ابرو ميغ گر�ته بود. هر از چند گاهي هيكل محو و تار عابري نمايان ميشد و يا يك قطره درشت آب از بالاي شيشه سر ميخورد و پايين ميريخت و يك مسير نا مشخص و ات�اقي را طي ميكرد و رد باريكي از خود به جاي ميگذاشت.از خود پرسيدم آيا زندگي نيز همينطور نيست؟ رد مختصري از خود به جاي ميگذاريم و سپس محو مي شويم...

Tuesday, April 09, 2002

كابوس قسمت اول
نميدانم چطور است كه هر گاه بالاي سرم ابرها بهم ميرسند ويا هوا باراني ميشود، حال و هواي مرا نيز با خود دگرگون ميسازد. يك احساس غم پرستي، يك نوستالژي عجيب و در عين حال شيرين، دوست داشتني و سكر آوري برايم توليد ميشود و سراسر وجودم را در بر ميگيرد و اشباع ميكند. گويا احساساتم نيز مانند سطح زمين و بعضي از محتويات آن ، نم ميكشد و نرم ميشود.در اين هنگام دوست دارم براي خودم شل بشوم و زير باران سلانه سلانه نگاهم را روي سنگ �رش هاي مرطوب پياده رو ها و نماي خيس كوچه پس كوچه ها و پاركها بلغزانم و با شهر و محيط اطرا�م براي يك بار هم كه شده در يك موضوع يكي بشوم و به وحدت برسم: خيس شوم!
× × × × × × × × × × × × ×
قطرات آب داشت از سر و رويم ميچكيد. به طرز اس�باري خيس شده بودم. رطوبت از باراني ام به داخل ن�وذ كرده بود و تمام لباسهايم را خيس ميكرد. آخر مدتها بود كه آسمان شهر خاكستري نشده بود و باران نخورده بودم و من مي بايستي از اين �رصت است�اده مي كردم .نمي دانم پياده روي من چقدر به درازا كشيده , چه مدت بود كه خود را زير باران رها كرده بودم. اما همينكه به خود آمدم و سرم را بالا كردم، متوجه شدم كه جلوي كا�ه سون seven هستم...

Sunday, April 07, 2002

كاريكاتور هاي جنسي ميخا ئيل زلاتو�سكي در سايت دنياي كارتون و كاريكاتور - مورخ سوم آوريل، مرا سخت تحت تاثير قرار داد.
اين هنرمند در توضيح خود ـ به جهت اينكه خانمها با ايشان چپ نيا�تند، قضيه راكمي ماست مالي �رموده اند. اما به نظر من تصاوير، خود به تنهايي گوياي ديدگاه ايشان از مقوله زن ميباشد.