ت�نن
سال 72 بود.من دوره آموزش خدمت سربازي ام را ميگذراندم.در آسايشگاه يك هم تختي داشتم كه اهل يكي از روستاهاي خراسان بود.يادم است هر روز كه ميشد مي آمد و به يك چيز تهران گير مي داد.مثلا‘‘ يك روز
مي گ�ت: «ـ اينجا چرا آبش اينقده بده؟» و يا يك روز: «ـ چرا هوا اينقده آلوده است؟» يك روز:«ـ اين مردم تهران چرا اينقده قرطي هستند؟» و يا : «ـاين صداي هواپيماها چرا اينقده زياده؟» در تمام سؤالاتش هم يك اينقده چاشني ميكرد بعد آخر جملاتش هم هي مي گ�ت: من آخر كش�ش مي كنم!
البته در بعضي از موارد راست مي Ú¯Ù�ت.مثلا‘‘ نزديكي ما به Ù�رود گاه باعث شده بود كه دم به دقيقه صداي غرش هواپيماهاي مختلÙ� Ùˆ بزرگ Ùˆ كوچك اعصاب آدم را به هم بريزد اما ديگر طوري هم نبود كه از قدرت تØÙ…Ù„ ما خارج باشد Ùˆ يا كسي غر بزند.
يك عصر بهاري بود Ùˆ ما يكي از روزهاي سخت دوره آموزش را پشت سر گذاشته بوديم.من خسته Ùˆ كوÙ�ته روي تختم دراز كشيده بودم Ùˆ كم كم داشت خوابم ميبرد كه ديدم همين آقايي كه ذكرش رÙ�ت از پايين شروع كرد به كوÙ�تن تخت من -آخر او درطبقه اول تخت بود، از خواب پريدم. سرش را آورد بالا: هي راستي متوجه شده اي چرا اين منطقه اينقده شلوغه Ùˆ باÙ�ت جمعيت اينقده متراكمه ؟من كه هم از خواب پريده بودم Ùˆ هم از تØÙ‚يقات ايشان Ùˆ هم تكه كلام اينقده ÙŠ او ØÙˆØµÙ„Ù‡ ام سر رÙ�ته بود با عصبانيت به سمت در اشاره كردم Ùˆ Ú¯Ù�تم پس سريع تا دير نشده برو علتش را پيدا كن ! او كه ظاهرا تو ذوقش خورده بود رÙ�ت پايين Ùˆ يواشكي روي تختش خزيد.
Ù�رداي آن روز در مراسم صبØÚ¯Ø§Ù‡ او كنارم بود.كمي كه گذشت Ú¯Ù�ت: «هي ...امروز من يك كشÙ� بزرگي كردم...يعني نه...منظورم اينه كه ديشب يك كشÙ� بزرگي كردم.» Ù€ خوب Ú†ÙŠ كشÙ� كردي؟
«ـ آقا ديشب خواب بودم يك هواپيما رد شد واز صدايش بيدار شدم» Ù€ خوب كه Ú†ÙŠ ØŸ خيلي ها شايد بيدار شوند. انگاردر انتظار اين جمله بود كه من نا خود آگاه استدلالش را كامل كنم. قياÙ�Ù‡ اي به خودش گرÙ�ت كه انگار يكي از معماهاي لاينØÙ„ بشري يا يك راز نهÙ�ته اي را كشÙ� كرده است Ùˆ ادامه داد « با با جان اصل كار هم اينجاست ديگر، علت زياد بودن جمعيت اين منطقه هم همين صداي هواپيماهاست !»من در ØØ§Ù„ÙŠ كه از استدلاال او چيزي دستگيرم نشده بود Ú¯Ù�تم: Ú†Ù‡ ازتباطي بين اين دو هست؟
«ـ ارتباطش اين است كه تو نص� شب از صداي طياره بيدار ميشوي و بعدش هم كه بد خوابي است.�رض كنيم كه متا هل هم باشي، چه �كري به سرت خطور ميكند، ها ؟» بعد خودش عوض من جواب داد:«- خوب با خودت مي گويي يك ت�نني بكنيم شايد بعد از آن خوابمان گر�ت! » مكثي كرد و ادامه داد:«ـ �كر كن منطقه به اين وسعت... هر بار كه يك هواپيما رد ميشود چند ن�ر را بيدار ميكند؟ تصورش را بكن نص� آن عده هم بخواهند ت�نن كنند!»
بعد سري تكان داد و گ�ت: «ـ چه شود...! »
سال 72 بود.من دوره آموزش خدمت سربازي ام را ميگذراندم.در آسايشگاه يك هم تختي داشتم كه اهل يكي از روستاهاي خراسان بود.يادم است هر روز كه ميشد مي آمد و به يك چيز تهران گير مي داد.مثلا‘‘ يك روز
مي گ�ت: «ـ اينجا چرا آبش اينقده بده؟» و يا يك روز: «ـ چرا هوا اينقده آلوده است؟» يك روز:«ـ اين مردم تهران چرا اينقده قرطي هستند؟» و يا : «ـاين صداي هواپيماها چرا اينقده زياده؟» در تمام سؤالاتش هم يك اينقده چاشني ميكرد بعد آخر جملاتش هم هي مي گ�ت: من آخر كش�ش مي كنم!
البته در بعضي از موارد راست مي Ú¯Ù�ت.مثلا‘‘ نزديكي ما به Ù�رود گاه باعث شده بود كه دم به دقيقه صداي غرش هواپيماهاي مختلÙ� Ùˆ بزرگ Ùˆ كوچك اعصاب آدم را به هم بريزد اما ديگر طوري هم نبود كه از قدرت تØÙ…Ù„ ما خارج باشد Ùˆ يا كسي غر بزند.
يك عصر بهاري بود Ùˆ ما يكي از روزهاي سخت دوره آموزش را پشت سر گذاشته بوديم.من خسته Ùˆ كوÙ�ته روي تختم دراز كشيده بودم Ùˆ كم كم داشت خوابم ميبرد كه ديدم همين آقايي كه ذكرش رÙ�ت از پايين شروع كرد به كوÙ�تن تخت من -آخر او درطبقه اول تخت بود، از خواب پريدم. سرش را آورد بالا: هي راستي متوجه شده اي چرا اين منطقه اينقده شلوغه Ùˆ باÙ�ت جمعيت اينقده متراكمه ؟من كه هم از خواب پريده بودم Ùˆ هم از تØÙ‚يقات ايشان Ùˆ هم تكه كلام اينقده ÙŠ او ØÙˆØµÙ„Ù‡ ام سر رÙ�ته بود با عصبانيت به سمت در اشاره كردم Ùˆ Ú¯Ù�تم پس سريع تا دير نشده برو علتش را پيدا كن ! او كه ظاهرا تو ذوقش خورده بود رÙ�ت پايين Ùˆ يواشكي روي تختش خزيد.
Ù�رداي آن روز در مراسم صبØÚ¯Ø§Ù‡ او كنارم بود.كمي كه گذشت Ú¯Ù�ت: «هي ...امروز من يك كشÙ� بزرگي كردم...يعني نه...منظورم اينه كه ديشب يك كشÙ� بزرگي كردم.» Ù€ خوب Ú†ÙŠ كشÙ� كردي؟
«ـ آقا ديشب خواب بودم يك هواپيما رد شد واز صدايش بيدار شدم» Ù€ خوب كه Ú†ÙŠ ØŸ خيلي ها شايد بيدار شوند. انگاردر انتظار اين جمله بود كه من نا خود آگاه استدلالش را كامل كنم. قياÙ�Ù‡ اي به خودش گرÙ�ت كه انگار يكي از معماهاي لاينØÙ„ بشري يا يك راز نهÙ�ته اي را كشÙ� كرده است Ùˆ ادامه داد « با با جان اصل كار هم اينجاست ديگر، علت زياد بودن جمعيت اين منطقه هم همين صداي هواپيماهاست !»من در ØØ§Ù„ÙŠ كه از استدلاال او چيزي دستگيرم نشده بود Ú¯Ù�تم: Ú†Ù‡ ازتباطي بين اين دو هست؟
«ـ ارتباطش اين است كه تو نص� شب از صداي طياره بيدار ميشوي و بعدش هم كه بد خوابي است.�رض كنيم كه متا هل هم باشي، چه �كري به سرت خطور ميكند، ها ؟» بعد خودش عوض من جواب داد:«- خوب با خودت مي گويي يك ت�نني بكنيم شايد بعد از آن خوابمان گر�ت! » مكثي كرد و ادامه داد:«ـ �كر كن منطقه به اين وسعت... هر بار كه يك هواپيما رد ميشود چند ن�ر را بيدار ميكند؟ تصورش را بكن نص� آن عده هم بخواهند ت�نن كنند!»
بعد سري تكان داد و گ�ت: «ـ چه شود...! »
