Saturday, March 30, 2002

ت�نن
سال 72 بود.من دوره آموزش خدمت سربازي ام را ميگذراندم.در آسايشگاه يك هم تختي داشتم كه اهل يكي از روستاهاي خراسان بود.يادم است هر روز كه ميشد مي آمد و به يك چيز تهران گير مي داد.مثلا‘‘ يك روز
مي گ�ت: «ـ اينجا چرا آبش اينقده بده؟» و يا يك روز: «ـ چرا هوا اينقده آلوده است؟» يك روز:«ـ اين مردم تهران چرا اينقده قرطي هستند؟» و يا : «ـاين صداي هواپيماها چرا اينقده زياده؟» در تمام سؤالاتش هم يك اينقده چاشني ميكرد بعد آخر جملاتش هم هي مي گ�ت: من آخر كش�ش مي كنم!
البته در بعضي از موارد راست مي گ�ت.مثلا‘‘ نزديكي ما به �رود گاه باعث شده بود كه دم به دقيقه صداي غرش هواپيماهاي مختل� و بزرگ و كوچك اعصاب آدم را به هم بريزد اما ديگر طوري هم نبود كه از قدرت تحمل ما خارج باشد و يا كسي غر بزند.
يك عصر بهاري بود و ما يكي از روزهاي سخت دوره آموزش را پشت سر گذاشته بوديم.من خسته و كو�ته روي تختم دراز كشيده بودم و كم كم داشت خوابم ميبرد كه ديدم همين آقايي كه ذكرش ر�ت از پايين شروع كرد به كو�تن تخت من -آخر او درطبقه اول تخت بود، از خواب پريدم. سرش را آورد بالا: هي راستي متوجه شده اي چرا اين منطقه اينقده شلوغه و با�ت جمعيت اينقده متراكمه ؟من كه هم از خواب پريده بودم و هم از تحقيقات ايشان و هم تكه كلام اينقده ي او حوصله ام سر ر�ته بود با عصبانيت به سمت در اشاره كردم و گ�تم پس سريع تا دير نشده برو علتش را پيدا كن ! او كه ظاهرا تو ذوقش خورده بود ر�ت پايين و يواشكي روي تختش خزيد.
�رداي آن روز در مراسم صبحگاه او كنارم بود.كمي كه گذشت گ�ت: «هي ...امروز من يك كش� بزرگي كردم...يعني نه...منظورم اينه كه ديشب يك كش� بزرگي كردم.» ـ خوب چي كش� كردي؟
«ـ آقا ديشب خواب بودم يك هواپيما رد شد واز صدايش بيدار شدم» ـ خوب كه چي ؟ خيلي ها شايد بيدار شوند. انگاردر انتظار اين جمله بود كه من نا خود آگاه استدلالش را كامل كنم. قيا�ه اي به خودش گر�ت كه انگار يكي از معماهاي لاينحل بشري يا يك راز نه�ته اي را كش� كرده است و ادامه داد « با با جان اصل كار هم اينجاست ديگر، علت زياد بودن جمعيت اين منطقه هم همين صداي هواپيماهاست !»من در حالي كه از استدلاال او چيزي دستگيرم نشده بود گ�تم: چه ازتباطي بين اين دو هست؟
«ـ ارتباطش اين است كه تو نص� شب از صداي طياره بيدار ميشوي و بعدش هم كه بد خوابي است.�رض كنيم كه متا هل هم باشي، چه �كري به سرت خطور ميكند، ها ؟» بعد خودش عوض من جواب داد:«- خوب با خودت مي گويي يك ت�نني بكنيم شايد بعد از آن خوابمان گر�ت! » مكثي كرد و ادامه داد:«ـ �كر كن منطقه به اين وسعت... هر بار كه يك هواپيما رد ميشود چند ن�ر را بيدار ميكند؟ تصورش را بكن نص� آن عده هم بخواهند ت�نن كنند!»
بعد سري تكان داد و گ�ت: «ـ چه شود...! »

Saturday, March 23, 2002

اينترنت
داشتم از يكي از اين ديد و باز ديد هاي ساختگي و كسالت آور نوروز باز ميگشتم كه به �كر ا�تادم سري به يك كا�ي نت بزنم.از آن محل شناختي نداشتم.ناچار از يك بوتيك دار كه داشت مگس ميپراند پرسيدم آقا اينطر� ها جايي سراغ داري اينترنت داشته باشد؟ سينه اش را داد جلو و گ�ت: ـ چي... اينترنت ؟ كمي مكث كرد و بعد سرش را آورد نزديك گوشم ،انگار كه ميخواست مطلب محرمانه اي را بازگو كند.گ�ت:- عزيز بايستي بروي بالا تر ها.اينطر�ها پيدا نميشه!
اما بعد ادامه داد: حالا خوب... بر و بچه ها هستند. اگر طلبه باشي ميتونم بگم برات بيارن! اما كمي برات گرون تر ازهميشه آب ميخوره ها ! من ديدم گويا سوء ت�اهمي پيش آمده و بهتراست كه بروم . گ�تم نه قربانت .همراهم پول به قدر ك�ايت نيست ، خداحا�ظ !

Saturday, March 16, 2002

بگو ر�يقم هم سوخت!
صداي زنگ تل�ن بلند مي شود...
- الو ب�رماييد.
× سلام چطوري پسر؟
- به به...چاكريم...چه خبر؟ يادي از �قرا كرديد!
× اي بابا لوس نكن خودتو...�ردا پايه هستي؟
- كجا ؟
× ميخوام برم قله دارآباد، گ�تم با هم باشيم.
اصلا حال و حوصله اش را نداشتم.نميدانم چرا تا اين حد تنبل شده بودم من و من ميكنم..
- .ميدوني...من خيلي وقته كه كوه نر�تم.تو هم كه سرت را مي اندازي پايين د برو كه ر�تي...راستش بهم �شار ميآد...
× ا... �شار مياد!؟( بعد از كمي مكث) باباجون مثل اينكه تو ديگر اين كاره نيستي...اصلا‘‘ گند گشاد بازي را در آورده اي...يكد�عه بگو: بگو ر�يقم هم سوخت!...بس ما ر�تيم دنبال يك ر�يق ديگر...خداحا�ظ..
گوشي را گذاشت. منظورش را نمي �همم. تعجب ميكنم.آخر يعني چي؟ ـ بگو ر�يقم هم سوخت!ـ سر در نمي آورم .كمي بعد �راموشش مي كنم...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
ديشب به صرا�ت ا�تادم گشتي در كوچه مرحوم شاملو بزنم( كتاب كوچه حر� ب د�تر دوم)ات�اقا‘ جواب پرسشم را يا�تم:
« شاه عباس در اص�هان ترتيب تنبلخانه يي داده خزانه دار خود را �رموده بود تنبلان را در آن جاي دهد و هزينه معيشتشان را از خزانه شاهي بپردازد .بيكاران و م�ت خوران از گوشه و كنار مملكت مي آمدند كه ما كاهليم،
و در تنبل خانه جا خوش ميكردند تا عدد ايشان به حدي رسيد كه نه خانه را جاي سوزن انداختن ماند نه خزانه را طاقت هزينه پرداختن.
چون خبز به گوش شاه رسيد گ�ت:- تعطيل تنبلخانه صلاح نيست چرا كه نقض �رمان خود نبايد كرد ، اما تشخيص تنبلان ذي حق ازم�تخواران را راهي بايد جست.
خزانه دار گ�ت:- اگر راي قبله عالم بر اين قرار گيرد اهالي تنبلخانه را در گرمابه يي گرد آوريم و دم به دم بر حرارت گلخن بيا�زاييم، م�تخوران تنبل نما بي طاقت شده مي گريزند و تنبلان كه حال گريز ندارند به جاي مي مانند.
تدبير خزانه دار پسند ا�تاد و چنان كردند.تنبل نمايان يك يك و چند چند گريختند و سر انجام جز سه تن در گرمابه ي ت�ته باقي نمي جنبيدند.يكي شان ميگريست، ديگري گهگاه �رياد ميكرد « سوختم !» اما سومي كه تنبلي حال و ناي �رياد زدن نيز برايش باقي نگذاشته بود گاه زير لب به او مي گ�ت : «بگو ر�يقم هم سوخت !» »

Tuesday, March 12, 2002

دنياي كارتون و كاريكاتور سايتي است پويا و با نگاهي نو كه �كر ميكنم به جهت بدعتي كه در ايجاد چنين مجموعه اي براي اولين بار و به زبان �ارسي از خود بجا گذاشته قابل تعمق و چه بسا تحسين باشد. ايجاد نظر سنجي و ارتباط با مخاطبين نيز به زعم حقير از نكات جذاب و دوست داشتني اين مجموعه است.

Monday, March 11, 2002

هوس
يك وقتهايي هست كه آدم سرش در كار خودش است و يا دارد راست راست ميرود، كه يكي ميايد يك كرمي ميريزد وآدم را نسبت به يك موضوعي حساس ميكند. باور نداريد ؟ اين يك نمونه اش:
مدتي بود كه در انتظار تاكسي ايستاده بودم و هيچ راننده اي هم حضور مرا به روي خودش نياورده بود.داشتم پيش خودم غرغر ميكردم كه ديدم يك تاكسي در حال نزديك شدن است.اما چه �ايده كه خالي نبود.اعتنا نكردم.اما همينكه به من رسيد نگه داشت. يك مرد جوان، كوتاه و گردن كل�ت با ته ريش از ماشين آمد پايين.پشت سرش يك خانم چادري هم پياده شد كه معلوم بود همسر آقاست.در اين حين خانم جواني هم مثل من آمده بود بر خيابان در انتظار وسيله. راننده تا مسيرم را شنيد با سراشاره كرد كه سوار شوم. همينكه خواستم وارد بشوم، مرده با دستان قوي خودش مچم را چسبيد و گ�ت: هو، حق نداري سوار شي! اول اون خانم بره بعد تو! يك جور دستم را داشت �شار ميداد كه انگار دزد گر�ته و ميترسيد كه �رار كنم.با حركت سريع مچم را از دستان وحشتناكش نجات دادم و با عصبانيت گ�تم: شما كه پياده شدين ديگر به شما چه ربطي دارد؟ اما طر� قاطي تر از اين حر�ها بود.دو دستي يقه ام را چسبيد: مرديكه مثل اينكه زبون آدم سرت نميشه ، تو روز روشن به ناموس مردم داري تعرض ميكني!؟ تا اين را گ�ت راننده هم آمد بيرون مداخله كرد: آقا چي شده اين بنده خدا مگر چيكار كرده؟ - « چيكار كرده ؟ ميخواد جاي خانم من بشينه!» ـ خوب بشينه مگه جرمه؟ -«شما مثل اينكه حاليتون نيست. جاي خانم من هنوز گرمه ،اگر اين مرديكه ( اشاره كرد به من) بشينه اونجا همان قسمت از بدن خانم من كه صندلي رو گرم كرده تو ذهنش مجسم ميشه و به هوس مي ا�ته.شما مثل اينكه بچه مسلمون نيستيدها. چرا زن من باعث بشه كه اين مرديكه( دوباره اشاره كرد به من) به هوس بيا�ته ؟ هان چرا ؟» من مثوجه شدم كه با يك آدم عادي سرو كار ندارم و اگر يك كلمه ديگر حر� بزنم سر مبارك را به باد داده ام.گ�تم نوكرتم چرا اينو از اول نگ�تي كه ايراد شرعي داره عزيز...خلاصه با مداخله راننده و يك ن�ر از مسا�رين قضيه �يصله پيدا كرد. اما خودمانيم از آن به بعد هر وقت ات�اق مشابهي پيش ميايد،راستش را بخواهيد اگر به هوس هم نيا�تم،لااقل همان قسمت از بدن طر� در ذهنم مجسم ميشود!

Friday, March 08, 2002

سه نكته
×نميدانم چرا هروقت براي انجام كاري بيشتر برنامه ريزي ميكنم، كمتر نتيجه ميگيرم. قيود و بايد ها مرا از هد�م پس ميزنند.اما زمانيكه از روي ميل و اشتياق و حتي نا منظم و بي اصول جلو ميروم بهتر و قشنگ تر انجامش ميدهم. رهايي...اين خاصيتيست كه دوستش دارم.
× اگر انجام كاري را در ذهن مي پرورانيد و يا تصميم داريد قدم در راهي گذاريد، كسي را از تصميم خود مطلع نسايد ، چرا كه اين كار تمام قواي ذهني شما را تخليه كرده ، چه بسا در آينده از انجامش سر باز زنيد.
× هميشه مشورت كنيد. اما در نهايت خودتان تصميم بگيريد.گاهي بدون اينكه خود بدانيم، بازيچه نظر ديگران ميشويم.

Wednesday, March 06, 2002

حتما‘‘ متوجه شده ايد كه شاغلين در يك صن� همديگر را اصلا‘‘ قبول ندارند ، يا رقابت كاري اجازه نمي دهد تا يكديگر را تحمل نمايند. مثلا‘‘ يك بار خريد كرده در مسير برگشت به خانه بودم كه ديدم شير از قلم ا�تاده.
اولين مغازه اي كه ديدم معطلش نكردم.وارد كه شدم گ�تم قربونت يه پاكت شير به ما بده. بقاله در حاليكه ظاهرا‘‘ سرش در حساب و كتابش بود زير چشمي نگاهي به اجناسي كه در كيسه هاي پلاستيكي همراهم بود انداخت.
سرش را هم از روي د�ترش بر نداشته گ�ت: شيرش رو هم برو از همانجايي كه اونها رو گر�تي بخر!
يا اينكه همين آخرين بار كه ر�ته بودم سلماني آقا صورتش را جمع كرد و با حالت عجيبي گ�ت : اه اه ،د�عه پيش كي سرت رو زده !؟ - جلا الخالق ، بابا يادت ر�ته خودت زدي ! طر� ديد بد سوتي داده ، مغلطه كرد: بابا چند بار بهت بگم از اون شامپوي لامصب است�اده نكن !
امروز هم يكي از اين پيش آمد ها برايم ات�اق ا�تاد.سوار اتوبوس بودم وپشت چراغ ايستاده بوديم.وقتي كه چراغ سبز شد راننده خيلي طولش داد تا راه بيا�تد.نتيجه اينكه ماشين هاي پشت سري همگي صدايشان درآمد.در ميان آنها يك تاكسي بود كه انگار راننده اش خيلي آتشي مزاج بود.مثل �يلم هاي پليسي با سرعت آمد پيچيد جلوي اتوبوس و نگه داشت.آمد پايين دعوا. شروع كرد به بد و بيراه. راننده اتوبوس خيلي خونسرد و در حاليكه يك دستش روي پنجره بود سرش را كرد بيرون: من هيچ جوابي ندارم كه به تو بدم اگر آدم بودي كه راننده نميشدي !!!

Saturday, March 02, 2002

تشكر ، سپاس و قدر داني
از تمام دوستان و آشناياني كه با نامه هاي پر مهر و محبت خود از سراسر جهان اين حقير را مورد لط� و عنايت خود قرار داده اند صميمانه تشكر ميكنم. توضيح اينكه �قط خانم ندا حريري برايم نامه داده است !
تلا�ي
يادم مي آيد روزي به اث�اق چند تن از دوستان از جايي باز مي گشتيم.حدود 5 يا 6 ن�ري مي شديم.آمديم كنار خيابان. مدتي كه گذشت يك ميني بوس آمد. تا اتو زديم برايمان نگه داشت. همينكه سوار شديم ديدم راننده يك
نكره ي عجيب و غريبي است كه نظيرش را كمتر ديده بودم. چهره بسيار خشن و خلا�ي داشت.دستهاي سياه ، كثي� و زمختش با سياهي دور چشمانش به يك رنگ ميزد. ماشين كاملا‘‘ خالي بود.تا سوار شديم برگشت سمت ما: « هي... اگر مي بينيد سوارتان كردم بدونيد كه ازتون خوشم اومده ها...من الان دارم از جايي برمي گردم خونه ، حال و حوصله مسا�ر رو هم ندارم..» ما همه از ترس جيكمان در نيامد! ماشين راه ا�تاد.كمي كه گذشت
ديديم چند ن�ر گوشه خيابان در انتظار ماشين هستند. تا ماشين ما را ديدند اتو زدند اما آقاي راننده پايش را گذاشت روي گاز و همينكه از كنارشان گذشتيم با دست اشاره كرد به پشت - يعني آن مسا�راني كه سوارشان نكرد،
شروع كرد به �حش دادن! آقا چه �حشهايي مي داد. ديگر چيزي نماند كه حواله خواهر و مادر آن بيچاره ها نكرده باشد! من كه رنگم پريده بود به بقيه نگاه كردم ديدم آنها هم دست كمي از من ندارند. با خودم گ�تم خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خير كند كه اين بابا مثل اينكه يك چيزيش مي شود.
چهار راه بعدي همين ماجرا تكرار شد! حالا طر� با چه شور و حرارتي حواله ميداد، بيا و ببين! چهار راه بعدي مسا�ران بعدي.... همين جور اين ماجرا ادامه داشت. ما هم هاج و واج داشتيم آقا را تماشا ميكرديم.آخر هي دستش را هم ميكر�ت عقب سمت ما ! عصبي شدم. گ�تم : « بابا جون اگر سوارشان نميكني خوب نكن، چرا �حششان ميدي؟! » برگشت يك جوري نگاهم كرد كه زهره ام تركيد. با خودم گ�تم الان دستي را ميكشد مي ا�تد به جانم، يا چند تا از آن آبدارهايش را نثار من مي كند. اما قيا�ه حق به جانبي گر�ت و گ�ت: « دا...ش گ�تم كه اگه مي بينيد سوارتون كردم از تيپتون خوشم اومده .من امروز...چي...؟ حال و حوصله مسا�ر رو ندارم. من اين ملت رو مي شناسم...» رسيديم سر يك چراغ.ماشين ايست كرد.بقيه را مخاطب قرار داد :« آقا اصلا‘‘ خودتان اگر ميني بوس خالي برايتان نگه نداشت، �حشش نمي ديد؟! » ما همگي توي صورت يكديگر نگاه كرديم و خنديديم.
سكوت ما را به نشانه تاييد حر� ها يش گر�ت: « خوب نوكرتم من كه براشون نگه نمي دارم اينها هم دارن به من �حش ميدن، من هم دارم تلا�ي ميكنم ديگه...! »